سلطان محمد مطربي سمرقندي

530

تذكرة الشعراء ( فارسي )

هان حسود ار باورت نايد ببين با چشم بغض * از تف بىاعتبارى خشكى لبهاى من در دل خورسنديم تا خيمه زد سلطان غم * برگ سبزى كى شود پيدا در اين صحراى من طور فضل آمد دل نادر بيانم واعجب * بهر عرض راز نايد سوى او موساى من شد دلم عامل به غم زآن‌گونه نتواند شدن * بيستون از بىمدارى حامل غمهاى من جان به ساحل كى برد دريانورد وهم عقل * موج‌خيزى دارد از زهرآب غم درياى من بس‌كه گشتم بىسرور از پستى بازار فضل * شد عقيم از نكته‌سنجى طبع معنازاى من تلخ‌كامى آن‌چنان از زهر ناكامى طبع * تلخ‌كامى بوده گويا خلقت‌آباى من هريك از عين عبارات خيال دلكشم * چشم تحسين دارد از خاقان ملك‌آراى من پير محمد خسرو اقليم دانش آن‌كه گشت * مشترىّ گوهر نظم خردافزاى من بر طلسم فكرت من خشت معنا گوئيا * مانده بود از بهر مدحش در ازل بنّاى من تا به كى ريزد مغيلان ملامت دشت غم * زير پاى فكرت دشت هنرپيماى من زير بار محمل غم چند باشد خوار و زار * ناقهء انديشه از بىلطفى ليلاى من